درمورد العبد و خودم...
در مورد زندگیم...آشوباش...
خیلی حرفا زدیم...
یکم اروم تر شدم...
خدا خیرش بده...
خودش شارج رایگان داشت زنگ زد.
آه...قلبم...
وجودم...
جسمم...
روحم...
باید یه فکر و تصمیم درست و حسابی برای درست شدن کارام بکنم...
منتها خیلی خستم...
خدایا...مددی...
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
منو تو هیچ شباهتی که باهم نداریم هیچ...تفاوتامونم کلی ماده و تبصره دارن...
اما با همه ی اینا...
نمیتونم به این فکرکنم نباشی...
میدونی
فراموش کردنت بیشتراز عمر من زمان میخواد....
یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۶ | 2:10 | بانوی صبور |
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
حسش برام کمی گنگ...غیرقابل باور...
احساس میکنم گاهی نمیفهممش...
اما اون خیلی خوبه...شاید یه جاهایی نفهممش...درکش نکنم...اونم همینطور...ولی هنوز همدیگرو داریم.
الانم رفته به مدت دو روز دوره آموزشی سپاه....دلم براش تنگ شده.
پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۶ | 23:17 | بانوی صبور |
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی
برچسب:
نویسنده: غزل شریفی